تبلیغات
.

.



صفحه خانگی اضافه به علاقمندی ها نسخه ی موبایل
شهادت مولا علی تسلیت باد، شهاد امیرالمومنین تسلیت باد، علی (ع)
خوش آمدید

دربــــــــــــاره تارنمــــــــــــا

امروز روز هدایت نسل های آینده است.کمربندهایتان راببندید که هیچ چیز تغییر نکرده است.امروز روزی است که خدا اینگونه خواسته است..ودیروز خدا آن گونه خواسته بود و فردا انشاا...روز پیروزی جنود حق خواهد بود....
"حضرت روح ا..." 

وصیتنـــامـــه شهـــــدا

نظر سنجی

شما اینده اقتصادی کشور رو چگونه ارزیابی می کنید؟









ساعت

امکانات دیگر

حامیان دکتر جلیلی استات فارس


 

................. تصاویر تصادفی

پشتیبانی آنلاین

معرفی تارنما به دوستان

 
نام شما :
ایمیل شما :
نام دوست شما:
ایمیل دوست شما:


Powered by1afsar.ir

آمــــــــار تــــارنــمــــــــا

کل مطالب ارسالی:
کل نویسندگان: 1
بازدید امروز:
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل:
بازدید کل :
آخرین بازدید :
آخرین بروزرسانی:

مدیــــــــر تــــارنــمــــــــا

خوش آمدید

موضوع: روزنوشت | نویسنده: افسر جوان

❣ ورزش کنید
❣ مثبت بیندیشید
❣ چیزی نو خلق کنید
❣ به آینده مثبت فکر کنید
❣ با یک ترس روبه‌رو شوید
❣ یک چیز جدید امتحان کنید
❣ با خودتان مهربان باشید
❣ از محیطتان استفاده کنید
❣ از قوه تخیلتان استفاده کنید
❣ از مدیتیشن استفاده کنید
❣ ذهنتان را از خاطرات مثبت پُر کنید
❣ موسیقی نشاط ‌بخش گوش دهید
❣ مهارت‌های اجتماعیتان را تقویت کنید
❣ درک کنید که گذشته مساوی حال نیست
❣ اطرافیانتان را از افراد مثبت‌اندیش انتخاب کنید
❣ اطلاعات، تاثیرات و احساسات مثبت جذب کنید
❣ خودتان را با خودتان مقایسه کنید، نه با دیگران
❣ تا زمانیکه اعتمادبه‌نفس پیدا نکرده‌اید وانمود کنید که دارید
❣ برای انجام یک کار جدید نقشه بکشید و بعد آن را دنبال کنید
❣ از خودتان بپرسید: بدترین چیزی که ممکن است اتفاق بیفتد چیست؟




موضوع: امام خامنه ای | نویسنده: افسر جوان


مقام معظم رهبری (حفظه الله):جوانان عزیز! کشور مال شما است، فردا مال شما است، امروز هم مال شما است؛ بدانید شما اگر در میدان باشید، شما اگر با ایمان به خدا و توکل به خدا حرکت کنید، شما اگر باور به خود داشته باشید، آمریکا و بزرگ‌تر از آمریکا هیچ غلطی نمیتوانند بکنند.
  



موضوع: تحلیلی | نویسنده: افسر جوان

مردی در کنار رودخانه‌ای ایستاده بود. ناگهان صدای فریادی را می‌شنود و متوجه می‌شود که کسی در حال غرق شدن است. فوراً به آب می‌پرد و او را نجات می‌دهد. اما پیش از آن که نفسی تازه کند فریادهای دیگری را می‌شنود و باز به آب می‌پرد و دو نفر دیگر را نجات می‌دهد. اما پیش از این که حالش جا بیاید صدای چهار نفر دیگر را که کمک می‌خواهند می‌شنود. او تمام روز را صرف نجات افرادی می‌کند که در چنگال امواج خروشان گرفتار شده‌اند غافل از این که چند قدمی بالاتر دیوانه‌ای مردم را یکی یکی به رودخانه می‌انداخت.
شرح حکایت:
برخی مدیران و سازمان ها این گونه عمل می‌کنند. در این سازمان ها به جای درمان ریشه، به کندن برگ های زرد رغبت بیشتری نشان داده می‌شود. به عبارت دیگر به جای علت یابی و رفع مشکلات، صرفاً به اصلاح آنها می‌پردازند. آیا بهتر نیست ضمن چاره‌جویی برای عوارض و مسائل پیش‌آمده، بر روی علل هم تأثیر گذاشت تا مسئله به طور همه جانبه حل شده و از اتلاف سرمایه ها و منابع با ارزش جلوگیری شود؟



موضوع: تک نوشت | نویسنده: افسر جوان
دو گدا بودند یکی بسیار چاپلوس و دیگری آرام و ساکت. گدای چاپلوس وقتی شاه محمود و یا وزیران‌ش رو می‌دید بسیار چاپلوسی می‌کرد و از سلطان محمود تعریف می‌کرد و صله می‌گرفت ولی اون یکی ساکت بود. اون گدای چاپلوس روزی به گدای ساکت گفت: چرا تو هم وقتی شاه رو می‌بینی چیزی نمیگی تا به تو هم پولی داده بشه؟
گدای ساکت گفت: کار خوبه خدا درست کنه. سلطان محمود خر کیه؟
برای سلطان محمود هم این سؤال پیش اومد که چرا اون گدا ساکته و هیچی نمیگه. وقتی از اطرافیان خود پرسید، به او گفتند که این گدا گفته کار خوبه خدا درست کنه، سلطان محمود خر کیه؟
سلطان محمود ناراحت شد و گفت حالا که این طوری فکر می‌کنه، فردا مرغی بریان شده که در شکمش‌ الماسی باشه رو به گدایی که چاپلوسی می‌کنه بدین تا بفهمه سلطان محمود خر کیه؟
صبح روز بعد همین کار رو انجام دادن غافل از اینکه وزیر، بوقلمونی برای گدا برده و گدای متملق، سیره. پس وقتی که مرغ بریان شده رو به او دادند، او که سیر بود مرغ را به گدای ساکت داد و گفت: امروز چند سکه درآمد داشتی؟
او گفت سه سکه.
گدای متملق گفت: این مرغ رو به سه سکه به تو می‌فروشم و آن گدا قبول نکرد و آخر سر پس از چانه‌زنی، مرغ بریان رو بدون دادن حتی یک سکه صاحب شد.
لقمه‌ی اول رو که خورد، چشمش به آن سنگ قیمتی افتاد و به رفیق خود گفت فکر می‌کنم از فردا دیگه همدیگر رو نبینیم.
فردای آن روز سلطان محمود دید که باز گدای متملق اونجاست و گدایی می‌کنه، از او پرسید چرا هنوز گدایی می‌کنی؟
گفت: خوب باید خرج زن و بچه‌ام را درآورم.
سلطان محمود با تعجب پرسید: مگر ما دیروز برای شما تحفه‌ای نفرستادیم؟
گدای متملق گفت: بله دست شما درد نکنه. وزیر شما قبل از اینکه شما مرغ رو بفرستید، بوقلمونی آوردند و من خوردم. چون من سیر بودم، مرغ رو به رفیقم دادم و دیگر خبری هم از رفیقم ندارم.
سلطان محمود عصبانی شد و گفت: دست و پایش را ببندید و به قصر بیاریدش. در قصر به گدا گفت: بگو کار رو باید خدا درست کنه. سلطان محمود خر کیه؟
گدا این را نمی‌گفت و سلطان محمود می‌گفت بزنیدش. من می‌گم تو هم بگو: کار خوبه خدا درست‌ش کنه. سلطان محمود خر کیه؟




تعداد صفحات :30
    1   2   3   4   5   6   7   ...