تبلیغات
. - مطالب شهریور 1392

. - مطالب شهریور 1392



صفحه خانگی اضافه به علاقمندی ها نسخه ی موبایل
شهادت مولا علی تسلیت باد، شهاد امیرالمومنین تسلیت باد، علی (ع)
خوش آمدید

دربــــــــــــاره تارنمــــــــــــا

امروز روز هدایت نسل های آینده است.کمربندهایتان راببندید که هیچ چیز تغییر نکرده است.امروز روزی است که خدا اینگونه خواسته است..ودیروز خدا آن گونه خواسته بود و فردا انشاا...روز پیروزی جنود حق خواهد بود....
"حضرت روح ا..." 

وصیتنـــامـــه شهـــــدا

نظر سنجی

شما اینده اقتصادی کشور رو چگونه ارزیابی می کنید؟









ساعت

امکانات دیگر

حامیان دکتر جلیلی استات فارس


 

................. تصاویر تصادفی

پشتیبانی آنلاین

معرفی تارنما به دوستان

 
نام شما :
ایمیل شما :
نام دوست شما:
ایمیل دوست شما:


Powered by1afsar.ir

آمــــــــار تــــارنــمــــــــا

کل مطالب ارسالی:
کل نویسندگان: 1
بازدید امروز:
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل:
بازدید کل :
آخرین بازدید :
آخرین بروزرسانی:

مدیــــــــر تــــارنــمــــــــا

خوش آمدید
موضوع: تک نوشت موضوع: روزنوشت | نویسنده: افسر جوان

چند روز پیش بود، دقیقا سر ظهر بود ...

داشتم از باربری به سرعت به سمت شرکت بر می گشتم که ناگهان، جعبه ی کارهای دریافتی پاره شد و یک جعبه کوچکتر از اون به بیرون پرتاب شد ...

تا خواستم بر گردم و برش دارم یه ماشین با سرعت از روش رد شد و کلیه محتویاتش پخش شد کف خیابون ...

حالا فکرش رو بکنید بخوای از کف خیابون 1000 تا کارت کوچکی که توی بسته بود رو در حالیکه ماشین ها در حال رفت و آمدن بخواین جمع کنید و عجله هم داشته باشین ؛ چه شود ...!!!

خلاصه در حالیکه خیلی ناراحت بودم شروع کردم به جمع کردن که یک لحظه دیدم جوانی در چند قدمی من خم شده و داره به جمع شدن کارتها کمک می کنه ... بله اون جوون همون موتور سواری بود که چند لحظه قبل از کنارش رد شده بودم و در حالی که خودش هم باید بسته ای رو به مقصد می رسوند اومده بود کمک من ... کل ناراحتیه چند لحظه قبل رو فراموش کردم .

به هرحال داشتیم دو نفری اونا رو از رو زمین جمع می کردیم که در کمال ناباوری دیدم کلیه ماشین ها سرعتشون رو کم کرده و با حتیاط از کنار کارت ها رد می شن تا مبادا چرخ ماشین روی یکی از اونا بره ...

شور و شعف درونی من شدیدا شدت گرفته بود که ناگهان دیدم یک زانتیای نقره ای چند قدم بالاتر ایستاد و پیرمردی از اون پیاده شد و با دو به سمتمون  اومد و اونم بدون هر گونه سوال و جوابی مشغول کمک شد و لحظاتی بعد هم همسرش که دیگر سرنشین زانتیا بود به جمع ما ملحق شد ...

جمع کردن اون همه کارت زمان زیادی به طول نینجامید اما در عین حال تجربه ی شیرین خوب بودن رو برای من به وجود آورد ....

خیلی بابت این اتفاق خوشحالم هر چند که چند هزارتومانی به من خسارت وارد شد ...