تبلیغات
. - مطالب شعر نوشت

. - مطالب شعر نوشت



صفحه خانگی اضافه به علاقمندی ها نسخه ی موبایل
شهادت مولا علی تسلیت باد، شهاد امیرالمومنین تسلیت باد، علی (ع)
خوش آمدید

دربــــــــــــاره تارنمــــــــــــا

امروز روز هدایت نسل های آینده است.کمربندهایتان راببندید که هیچ چیز تغییر نکرده است.امروز روزی است که خدا اینگونه خواسته است..ودیروز خدا آن گونه خواسته بود و فردا انشاا...روز پیروزی جنود حق خواهد بود....
"حضرت روح ا..." 

وصیتنـــامـــه شهـــــدا

نظر سنجی

شما اینده اقتصادی کشور رو چگونه ارزیابی می کنید؟









ساعت

امکانات دیگر

حامیان دکتر جلیلی استات فارس


 

................. تصاویر تصادفی

پشتیبانی آنلاین

معرفی تارنما به دوستان

 
نام شما :
ایمیل شما :
نام دوست شما:
ایمیل دوست شما:


Powered by1afsar.ir

آمــــــــار تــــارنــمــــــــا

کل مطالب ارسالی:
کل نویسندگان: 1
بازدید امروز:
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل:
بازدید کل :
آخرین بازدید :
آخرین بروزرسانی:

مدیــــــــر تــــارنــمــــــــا

خوش آمدید
موضوع: شعر نوشت موضوع: سیاسی | نویسنده: افسر جوان

چند شبِ پیش بودش که اشتباهی
سر در آوردم از سایت رفاهی

گرگ طمع بره انصافُ خورد
دستمُ سمت موس رایانه برد

دکمه ثبت نامُ کردم کلیک
چند تا شماره خواست و چند تایی تیک

پیام اومد که بررسی می‌کنیم
وضعیتت رو وارسی می‌کنیم

فکر نکنید یه وقت که بی‌سوادم
خودم با یک کلیک اجازه دادم

خسته و کوفته افتادم، خوابیدم
نزدیک صبح، خواب عجیبی دیدم:

یه جایی بود نزدیک یک مدرسه
سال هزار و چارصد و بیست و سه

فکر می‌کنم پلیس آگاهی بود
جرم من «ارتکاب خودخواهی» بود

اومد یه مرد چاق گردن کلفت
توی اتاق سرنگهبان و گفت:

« واسه یارانه چرا اسم نوشتی؟
عجب جنایتی، چه کار زشتی

اول اون طرح عظیم ملی
گل بخودی زدی به تیم ملی

گلی زدی که موند و جبران نشد
دلامونُ سوزوند و جبران نشد

دولت اومد کمک کنه به بهداشت
حرکت زشت تو اگر که می‌گذاشت

نذاشتی رایگان بشن داروها
بی‌ادب اراذل! چش سیا

نذاشتی بیمارا رو درمون کنیم
برنج و گوشت و مرغُ ارزون کنیم

نذاشتی مستأجرا خونه‌دار شن
موتورسوارا زانتیا سوار شن

نذاشتی ایربگ بذاریم رو پراید
تمام یخچالا بشن ساید به ساید

از برکات ثبت نام سرکار
آلودگی رسید به مرز هشدار»

درد و غم و غصه بهش چیره شد
تو فکر فرو رفت، به خلأ خیره شد

«توفکرمون وام بلاعوض بود
شعار «هر کوچه، یه کلّه‌پز» بود

برناممون بود یه روز تعطیلی
هفته بعد فارغ‌التحصیلی

بریم جوونا رو نوازش کنیم
یه شغل خوب به هر کی پیشکش کنیم

تو آدمی؟ جونوری، انگلی
قسم به اعتدال، ول معطلی

برو نذار تا دهنم وابشه
گواهی وفاتت امضا بشه

میری با این ثروت افسانه‌ای
بند تخلفات یارانه‌ای»

پریدم از خواب و سرم خورد به تخت
وقت یه تصمیمه، یه تصمیم سخت

باید طلسم خوابُ باطل کنم

کاش بشه ثبت نامُ کنسل کنم

.......................................................................................

پ.ن 1: مجله اینترنتی برترین ها، قانون: مسعود توکلی



موضوع: شعر نوشت | نویسنده: افسر جوان
عجب صبری خدا دارد!

اگر من جای او بودم.

همان یک لحظه اول ،

که اول ظلم را میدیدم از مخلوق بی وجدان ،

جهان را با همه زیبایی و زشتی ،

بروی یکدیگر ،ویرانه میکردم.

عجب صبری خدا دارد !

اگر من جای او بودم .

که در همسایه ی صدها گرسنه ، چند بزمی گرم عیش و نوش میدیدم ،

نخستین نعره مستانه را خاموش آن دم ،

بر لب پیمانه میکردم .



عجب صبری خدا دارد !

اگر من جای او بودم .

که میدیدم یکی عریان و لرزان ، دیگری پوشیده از صد جامه ی رنگین

زمین و آسمان را

واژگون ، مستانه میکردم .



عجب صبری خدا دارد !

اگر من جای او بودم .

نه طاعت می پذیرفتم ،

نه گوش از بهر استغفار این بیدادگرها تیز کرده ،

پاره پاره در کف زاهد نمایان ،

سبحه ی، صد دانه میکردم .



عجب صبری خدا دارد !

اگر من جای او بودم .

برای خاطر تنها یکی مجنون صحرا گرد بی سامان ،

هزاران لیلی ناز آفرین را کو به کو ،

آواره و ، دیوانه میکردم .



عجب صبری خدا دارد !

اگر من جای او بودم .

بگرد شمع سوزان دل عشاق سر گردان ،

سراپای وجود بی وفا معشوق را ،

پروانه میکردم .



عجب صبری خدا دارد !

اگر من جای او بودم .

بعرش کبریایی ، با همه صبر خدایی ،

تا که میدیدم عزیز نابجایی ، ناز بر یک ناروا گردیده خواری میفروشد ،

گردش این چرخ را

وارونه ، بی صبرانه میکردم .



عجب صبری خدا دارد !

اگر من جای او بودم.

که میدیدم مشوش عارف و عامی ، ز برق فتنۀ این علم عالم سوز مردم کش ،

بجز اندیشه عشق و وفا ، معدوم هر فکری ،

در این دنیای پر افسانه میکردم .



عجب صبری خدا دارد !

چرا من جای او باشم .

همین بهتر که او خود جای خود بنشسته و ،

تاب تماشای تمام زشتکاریهای این مخلوق را دارد،!

و گر نه من بجای او چو بودم ،

یکنفس کی عادلانه سازشی ،

با جاهل و فرزانه میکردم .

عجب صبری خدا دارد ! عجب صبری خدا دارد !

......................................................................

پ.ن 1: شعر از رحیم معینی کرمانشاهی

پ.ن 2: نمیدونم دنیای من این روزها اینگونه پر شده از زشتی یا دنیای همه اینجوریه ؟! (خدا به فریادمون برسه ...)



موضوع: شعر نوشت | نویسنده: افسر جوان
این روزها که می گذرد
شادم
این روزها که می گذرد
شادم
که می گذرد
این روزها
شادم
که می گذرد...


موضوع: جنگ سخت موضوع: شعر نوشت | نویسنده: افسر جوان

نمیدونم این دفاع مقدس چیه؟!

نمیدونم ؛ چون نبودم و ندیدم ...

اما هرچی هست هرجا و به هر بهانه ای که عکسی فیلمی؛ سریالی؛ فیلم سینمایی و یا حتی نوایی از هشت سال دفاع مقدس پخش میشه و به سمع و نظر بیننده میرسه چنان بر مضراب دل چنگ میزنه که خدا میدونه ...

گاهی من سراپا گناه و تقصیر میگم خدایا آخه من با این همه گناه چجوری میشه که تا کوچکترین تلنگری بهم میخوره (در رابطه با این دفاع ) انگار تار زن دل شروع میکنه به مضراب دل چنگ زدن ...

نمیدونم چجوری فقط میدونم که خیلی با نوای این تار حال میکنم ...

.................................................

پ.ن 1: طبق قولی که داده بودم نظر سنجی به روز شد؛ نظر بدین تا بتونیم فضای اطرافمون رو بهتر بشناسیم. منظورم از این فضا نگرش مخاطبان هست.

پ.ن 2: زمانی که برای اولین بار سریال در چشم باد پخش می شد از یه جایی به بعد مشغله ی زیاد اجازه نداد که بتونم ببینم تا اینکه قسمت آخرشو به طور اتفاقی و دست و پا شکسته دیدم اما این مرتبه که صدا و سیما به مناسبت سوم خرداد 8 قسمت آخر این سریال رو نیمه شب پخش میکرد هم تونستم ببینم ؛ هم خیلی حال کردم و هم اینکه از این اقدام صدا و سیما خیلی خوشحال شدم.(بیشتر به خاطر پخش سریال در نیمه شب)

پ.ن 3: ادامه ی مطلب گوشه ی کوچکی از واقعه ای است تاریخی که در این سریال به تصویر کشیده شد.



موضوع: روزنوشت موضوع: شعر نوشت موضوع: تک نوشت | نویسنده: افسر جوان

دلم تنگه برای گریه کردن
کجاست مادر کجاست گهواره ی من
همون گهواره ای که خاطرم نیست

همون امنیت حقیقی و راست
همون جایی که شاهزاده قصه

همیشه دختر فقیر و می خواست
همون شهری که قد خود من بود
از این دنیا ولی خیلی بزرگتر

 نه ترس سایه بود نه وحشت باد
نه من گم می شدم نه یه کبوتر
نگو بزرگ شدم نگو که تلخه

نگو گریه دیگه به من نمی یاد
بیا منو ببر نوازشم کن

دلم آغوش بی دغدغه میخواد
تو این بستر پاییزی مدفون

 که هر چی نفس سبزه بریده
نمیدونه کسی چه سخت موندن

 مثل برگ روی شاخه ی تکیده
ببین شکوفه ی دل بستگی هام

چه قدر آسون تو ذهن باد میمیره
کجاست آن دست نورانی و معجز ؟

 بگو بیاد و دستمو بگیره

چرا به یاد این شکسته تن نیست
تو رگبار هراس و بی پناهی

 چرا دامن سبزش چتر من نیست


دلم تنگه برای گریه کردن
کجاست مادر کجاست گهواره ی من

...................................................

پ .ن 1: توی دنیا هیشکی مامان آدم نمیشه ...
پ.ن 2: یه دوستی یه روزی می گفت : "بزرگترین افتخار یه پسر اینه که بچه ننه باشه"
پ.ن 3: دو تا خط بالا صرفا بهانه ای بود که بگم : "مادر عزیزم روزت مبارک"




تعداد صفحات :2
    1   2